تبليغاتX
!...مسافر جاده ی غریب

تو از شهر غریبه بی نشونی اومدی

تو با اسب سفید مهربونی اومدی

تو از دشتای دور و جاده های پر غبار

برای هم صدایی هم زبونی اومدی

تو از راه میرسی پر از گرد و غبار

تموم انتظار میاد همرات بهار

چه خوبه دیدنت چه خوبه موندنت

چه خوبه پاک کنم غبارو از تنت

 

غریب آشنا دوست دارم بیا

منو همرات ببر به شهر قصه ها

بگیر دست منو تو اون دستات

چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم

بمونم منتظر تا برگردی پیشم

تو زندونم با تو من آزادم

 

تو از شهر غریبه بی نشونی اومدی

تو با اسب سفید مهربونی اومدی

تو از دشتای دورو جاده های پر غبار

برای هم صدایی هم زبونی اومدی

تا از راه میرسی پر از گرد و غبار

تموم انتظار میاد همرات بهار

چه خوبه دیدنت چه خوبه موندنت

چه خوبه پاک کنم غبارو از تنت

 

غریب آشنا دوست دارم بیا

میشینم میشمرم روزا و لحظه ها

تا برگردی بیای بازم اینجا

چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم

بمونم منتظر تا برگردی پیشم

تو زندونم با تو من آزادم

کاش یک بار دیگه با صدای تو میشنیدم کاش....

2 نوشته شده در  چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 18:17  توسط امین رسولی  | 

اي گل تازه که بويي ز وفا نيست ترا * خبرازسرزنش خارجفا نيست ترا


رحم بربلبل بي برگ ونوا نيست ترا * التفاتي به اسيران بلا نيست ترا


ما اسيرغم واصلا غم ما نيست ترا * با اسيرغم خود رحم چرا نيست ترا


فارغ ازعاشق غمناک نمي بايد بود

جان من اينهمه بي باک نمي بايد بود


همچو گل چند به روي همه خندان باشي * همره غيره به گلگشت گلستان باشي


هرزمان با دگري دست و گريبان باشي * زان بينديش که ازکرده خويش پشيمان باشي


جمع با جمع نباشند وپريشان باشي * ياد حيراني ما آري وحيران باشي


ما نباشيم که باشد که جفاي تو کشد


به جفا سازد و صد جوربراي تو کشد


شب به کاشانهء اغيارنمي بايد بود * غير را شمع شب تارنمي بايد بود


همه جا با همه کس يارنمي بايد بود * ياراغياردل آزارنمي بايد بود


تشنهء خون من زارنمي بايد بود * تا به اين مرتبه خون خوارنمي بايد بود


من اگرکشته شوم باعث بد نامي تست


موجب شهرت بي باکي و خود کامي تست


ديگري جزتو مرا اينهمه آزارنکرد * جزتو کس درنظرخلق مرا خوارنکرد


آنچه کردي تو به من هيچ ستمکارنکرد * هيچ سنگين دل بيدادگر اين کارنکرد


اين ستمها، دگري با من بيمارنکرد * هيچکس اينهمه آزار من زارنکرد


گر ز آزردن من هست غرض مردن من


مردم ، آزار مکش از پي آزردن من


جان من سنگ دلي دل به تو دادن غلط است * برسر راه تو چون خاک فتادن غلط است


چشم اميد به روي تو گشادن غلط است * روي پرگرد به راه تو نهادن غلط است


رفتن اولاست ز کوي تو ستادن غلط است * جان شيرين به تمناي تو دادن غلط است


تو نه آني که غم عاشق زارت باشد


چون شود خاک برآن خاک گذارت باشد


مدتي هست که حيرانم و تدبيري نيست * عاشق بي سرو سامانم وتدبيري نيست


ازغمت سربه گريبانم و تدبيري نيست * خون دل رفته به دامانم و تدبيري نيست


ازجفاي تو بدينسانم وتدبيري نيست * چه توان کرد پشيمانم و تدبيري نيست


شرح درماندگي خود به که تقرير کنم ؟


عاجزم چارهء من چيست چه تدبير کنم؟


نخل نو خيز گلستان جهان بسيار است * گل اين باغ بسي سرو روان بسياراست


جان من همچو تو غارتگر جان بسيار است * ترک زرين کمرموي ميان بسياراست


با لب همچو شکرتنگ دهان بسيار است * نه که غيراز تو جوان نيست جوان بسياراست


ديگري اينهمه بيداد به عاشق نکند


قصه آزردن ياران موافق نکند


مدتي شد که درآزارم و ميداني تو * به کمند تو گرفتارم و ميداني تو


ازغم عشق تو بيمارم و ميداني تو * داغ عشق تو به جان دارم وميداني تو


خون دل از مژه ميبارم و ميداني تو * از براي تو چنين زارم و ميداني تو


از زبان تو حديثي نشنيدم هرگز


از تو شرمندهء يک حرف نبودم هرگز


مکن آن نوع که آزرده شوم از خويت * دست بردل نهم و پا بکشم از کويت


گوشه اي گيرم و من بعد نيايم سويت * نکنم باردگر ياد قد دلجويت


ديده پوشم ز تماشاي رخ نيکويت * سخني گويم و شرمنده شوم از رويت


بشنو پند ومکن قصد دل آزردهء خويش


ورنه بسيارپشيمان شوي از کردهء خويش


چند صبح آيم واز خاک درت شام روم * از سرکوي تو خود کام به ناکام روم


صد دعا گويم و آزرده به دشنام روم * از پي ات آيم وبا من نشوي رام روم


دوردور از تو من تيره سرانجام روم * نبود زهره که همراه تو يک گام روم


کس چرا اينهمه سنگين دل و بد خو باشد


جان من اين روشي نيست که نيکو باشد


از چه با من نشوي يارچه مي پرهيزي * يارشو با من بيمارچه مي پرهيزي


چيست مانع ز من زارچه مي پرهيزي * بگشا لعل شکربارچه مي پرهيزي


حرف زن اي بت خونخوارچه مي پرهيزي * نه حديثي کني اظهارچه مي پرهيزي


که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن


چين بر ابرو زن ويک بار به ما حرف مزن


درد من کشتهء شمشيربلا مي داند * سوز من سوختهء داغ جفا مي داند


مسکنم ساکن صحراي فنا مي داند * همه کس حال من بي سرو پا مي داند


پاکبازم همه کس طور مرا مي داند * عاشقي همچو منت نيست خدا مي داند


چارهء من کن و مگذارکه بيچاره شوم


سرخود گيرم و از کوي تو آواره شوم


از سرکوي تو باديدهء ترخواهم رفت * چهره آلوده به خوناب جگرخواهم رفت


تا نظرميکني از پيش نظرخواهم رفت * گرنرفتم ز درت شام، سحرخواهم رفت


نه که اين بارچو باردگرخواهم رفت * نيست باز آمدنم باز اگرخواهم رفت


از جفاي تو من زارچو رفتم، رفتـــــــــم


لطف کن لطف که اين بارچو رفتم،رفتـــــــم


چند درکوي تو با خاک برابر باشم * چند پامال جفاي تو ستمگر باشم


چند پيش تو، به قدراز همه کمتر باشم * از تو چند اي بت بد کيش مکدر باشم


ميروم تا به سجود بت ديگر باشم * باز اگرسجده کنم پيش تو کافر باشم


خود بگو کز تو کشم ناز وتغافل تا کي


طاقتم نيست از اين بيش تحمل تا کي


سبزهء دامن نسرين ترا بنده شوم * ابتداي خط مشکين ترا بنده شوم


چين بر ابرو زدن و کين ترا بنده شوم * گره ابروي پر چين ترا بنده شوم


حرف ناگفتن و تمکين ترا بنده شوم * طرز محبوبي و آيين ترا بنده شوم


الله، الله، زکه اين قاعده اندوخته اي


کيست استاد تو اينها ز که آموخته اي


اينهمه جور که من از پي هم ميبينم * زود خود را به سر کوي عدم ميبينم


ديگران راحت و من اينهمه غم ميبينم * همه کس خرم و من درد و الم ميبينم


لطف بسيار طمع دارم و کم ميبينم * هستم آزرده و بسيار ستم ميبينم


خرده بر حرف درشت من آزرده مگيــــــــــر


حرف آزرده درشتانه بود، خرده مگيـــــر


آنچنان باش که من از تو شکايت نکنم * از تو قطع طمع لطف و عنايت نکنم


پيش مردم ز جفاي تو حکايت نکنم * همه جا قصهء درد تو روايت نکنم


ديگر اين قصهء بي حدو نهايت نکنم * خويش را شهرهء هرشهر و ولايت نکنم


خوش کني خاطر وحشي به نگاهي سهل است


سوي تو گوشهء چشمي ز تو گاهي سهل است


2 نوشته شده در  سه شنبه 10 آذر1388ساعت 17:45  توسط امین رسولی  | 

یادته....
gozlerin , o gozlerin beni benden alan , sislerin ardenda alev alev bakan sozlerin , o sozlerin beni benden chalan , bir nefes misali kalbime akan asla , asla vaz gechamam sanden asla                                        
 olamam ben sensiz     yapamam sevgisiz                            
          olamam ben 
                                       sensiz                       
2 نوشته شده در  یکشنبه 7 تیر1388ساعت 20:6  توسط امین رسولی  | 

susan dilimin sozu , yanan kalbimin sesi , soluksuz bedenimin nefesi , gormeyen gozumun rengisin                   
olurda bir gun olursem shunu bil tabutun ichinde ben , bedenimin ustunde kefen , benin ichimdede sen olajaksen bitanem sen sen sen  sen  sen
2 نوشته شده در  یکشنبه 7 تیر1388ساعت 19:45  توسط امین رسولی  | 

بیا باشیم مال هم....
بیا پرواز کنیم کنار هم...                                       بیا پرواز کنیم تو بال هم...

بیا باشیم مال هم...                                           بیا باشیم مال هم...

اگه هم خونه میخوای من...                                  اگه دیونه میخوای من...

گل عاشق گل عاشق...                                       اگه گل خونه میخوای من...

بیا باشیم مال هم...                                            بیا باشیم مال هم...

کاشکی چشمات مال من بود...                            تو سرت خیال من بود...

مث من که ارزومی...                                           ارزوت مثال من بود...

کاشکی دستامونو زنجیر میبستیم ما به هم...        همه جا داد میزدیم که عاشقیم عاشق هم..

اگه گل خونه میخوای من...                                  اگه دیونه میخوای من...

گل عاشق گل عاشق...                                      اگه هم خونه میخوای من...

بیا باشیم مال هم...                                           بیا باشیم مال هم...

بیا باشیم...                                                     بیا باشیم...

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 2 تیر1388ساعت 19:33  توسط امین رسولی  | 

تولدت مبارک....

باور کن ماههاست زیباترین جملات را برای امروز کنارمی گذارم، امشب اما همه جملات فرار کرده اند، همینطور بی وزن و بی هوا آمدم بگویم

.

.

. تولدت مبارک.

مبارک... کاش....

2 نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت 12:19  توسط امین رسولی  | 

یاور همیشه مومن
ای بداد من رسیده
تو روزای خود شکستن
ای چراغ مهربونی
تو شبای وحشت من
ای تبلور حقیقت
توی لحظه های تردید
تو شبو از من گرفتی
تو منو دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی
برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم
تو رفیقی جون پناهی



یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری
برای من شده عادت
ناجی عاطفه ی من
شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من
از تن تو خون گرفته
اگه مدیون تو باشم
اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره
که منو دادی نشونم
اگه مدیون تو باشم
اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره
که منو دادی نشونم


وقتی شب شب سفر بود
توی کوچه های وحشت
وقتی هر سایه کسی بود
واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیه ی شب
تپش هراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست
بهترین لباس من بود
تو با دست مهربونی
بتنم مرحم کشیدی
برام از روشنی گفتی
پرده شبو در یدی


یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دور ی
برای من شده عادت
ای طلوع اولین دوست
ای رفیق آخر من
بسلامت سفرت خوش
ای یگانه یاور من
مقصدت هرجا که باشه
هر جای د نیا که باشی
اونور مرز شقایق
پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت
سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق
دست بی ریای من بود
یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری
برای من شده عادت .....
2 نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت 20:47  توسط امین رسولی  | 

26 بهمن...
آره امروز ۶ ساله شدم ۶ سال پیش دقیقاً همین موقع بود یادت میاد؟ به رسم همون پنج سال گذشته که تو ازش خبر نداشتی دیشب هم بیدار بودمو تا صبح عکستو نگاه میکردم باور کن انقدر زیبا بودی که پلک هم نزدم. نمیدونم چقدر بهم فکر میکنی یا اصلاً.... دوریت داغونم کرده  تو این شهره غریب و ....

این ور دنیا موندم تک تنها . دوس داشتم ....

باید تو را پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست  تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست!

با اینکه بی تاب منی باز هم منو خط میزنی   باید تو را پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی !

کی با یک جمله مثل من میتونه آرومت کنه؟   اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه؟

دل گیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور      وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور

 

2 نوشته شده در  شنبه 26 بهمن1387ساعت 17:14  توسط امین رسولی  | 

بدرود ای نسیم خوشبوی عشق
یادت هست!روزی که دلم گرفته بود و تو با عطر گل باغچه زندگی مرا به نسیم خوشبوی عشق وعده دادی و گفتی خیال میکنم فرصت سبز حیات تو جذبه ای برای تپش دل من است.

شب شد و ماه بجای تابیدن بر سر تنهایی من بر جام پر اکسیر عشق تابید. گفتم: امشب قشنگ است و من دچار عشق شدم .

گفتی به قول سهراب قشنگ یعنی چه؟ تعبیر عاشقانه اشکال. دچار یعنی چه؟عاشق.

فکر کن که چه تنهاست عاشق

چه فکر نازک غمناکی

من ندانستم وسعت شعر سهراب را آن شب زیر باران نگاههای هم به خواب رفتیم .من لبریز از تو و تو لبریز از من! خاموش شد مهتاب.روز بیدار شد. با دیدن دوباره ات باز آرامش در وجودم تراوید . زمان میگذشت و من بی تاب و مضطرب از تنها شدن.هیچ نمیدانستم که با عشق به تو باز هم تنها ترینم . روزی دیدگانم دگر مهر لبخند لبانت را ندید . خوابی جدید در دلم لانه گرفت خیابان غربت مرا ربود و به غروب حاشیه فراغت برد . همه چیز بود و هیچ نبود . جز یادت که از لحظه ها میچیدم و سوار بر قاصدکها برای عشاق میفرستادم! دویدم تا لب پنجره اشک دیدار . از شبنم چشم چکیدم روی گونه لغزیدم اما هیچ. من پر از اشکم یک بار دیگر لرزیدم تا به جان لب رسیدم . هیچ بوسه ای نوازشم نکرد . جان میسپردم که در ته صدای دل یادی از تو پیدا شد . اوج گرفت تا به خلوت من رسید و من باغبان گل افسوس گشتم.

بیادت هستم تا آخر عمرم ! لحظه ای بیادم باش. فقط همین!

2 نوشته شده در  دوشنبه 30 دی1387ساعت 12:37  توسط امین رسولی  | 

شکر....
خدایا شکرت ...

این دو ماه هم تمام شد. فکر کیکردم این دو میتونه کمکم کنه تا فراموشش....

بدتر هر چی خاطره خوب و بد تو این پنچ سال داشتم جلوی چشمام بود...     

تازه دارم میفهمم که چه اتفاقی برام افتاده. خدایا خودت میدونی این مدت و چجوری به سر کردم خدایا میسپارم دست خودت هرچی خودت.... خوب و بدشو بهتر از من میدونی    ...                              

2 نوشته شده در  پنجشنبه 19 دی1387ساعت 17:51  توسط امین رسولی  | 

 

  RSS